سخنان دل
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
نرم نرمک می رسد اینک بهار برام هیچ حسی شبیه تو نیست
کنار تو در گیره آرامشم
همین از تمام جهان کافیه
همین که کنارت نفس میکشم
برام هیچ حسی شبیه تو نیست
تو پایان هر جستجویه منی
تماشای تو عین آرامشه
تو زیباترین آرزوی منی...
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگا نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه... . . .
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگا نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه . . . . . از این عادت با تو بودن هنوز
ببین لحظه لحظم کنارت خوشه
همین عادت با تو بودن یه روز
اگه بی تو باشم منو میکشه
یه وقتایی اینقدر حالم بده
که میپرسم از هر کسی حالتو
یه روزایی حس میکنم پشت من
همه شهر میگرده دنبال تو
همه شهر میگرده دنبال تو
منو از این عذاب رها نمیکنی
کنارمی به من نگا نمیکنی
تمام قلب تو به من نمیرسه
همین که فکرمی برای من بسه. . .
همین که فکرمی برای من بسه
جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید داستان غم پنهانی من گوش کنید قصه بی سر و سامانی من گوش کنید گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جانسوز نگفتن تا کی سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بودیم عقل ودین باخته دیوانه رویی بودیم بسته سلسله سلسله مویی بودیم
کس درآن سلسله غیرازمن ودل بند نبود یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمارنداشت سنبل پرشکنش هیچ گرفتارنداشت این همه مشتری و گرمی بازارنداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدارنداشت
اول آن کس که خریدارشدش من بودم باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او داد رسوایی من شهرت زیبایی او بس که دادم همه جا شرح دل آرایی او شهر پرگشت زغوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد کی سر برگ من بی سر و سامان دارد...
با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند پادشاه فصل ها
![]()
خدایا!!!
دلم هوای دیروز را کرده. هوای روزهای کودکی را.
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم آرزوهایم را به دستش بسپارم
تا برای تو بیاورد.
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم
و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم
تمام آن روزهایی که دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت
در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید این بار تنها و تنها نردبانی بکشم
به سوی تو دلم میخواهد
این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم دلم میخواهد ...
می شود
باز هم کودک شد؟؟؟؟
راستی خدا! دلم فردا هوای امروز را می کند؟
coming back to life
where were you when I borned in yours fire of love
where were you when I was burned and broken
whil the days slipped by from my window watching
where were you when I was hurt and I was helpless
because the thing you say and the things you do surround me
whil you were hanging your self on some one else's words
dying to bellieve in what you heard
I was standing straight in to the shining sun
پرنده پنج خصلت داشت نخستین اوج در پرواز سپس پرواز بی همراه سه دیگر هدف گیرد به منقارش فرازه کهکشان هارا چهارم رنگ بی رنگی و در آخر نوایش همچنان نجوا یوحنای صلیبی آخرین مطالب پيوندها
نويسندگان |
||
![]() |